چهل روز از آن روز تاریخی گذشته است؛ روزی که جهان اسلام پیکر «امام شهید سیدعلی خامنهای» را در میان موجی از اندوه به پیشگاه «ثامن الحجج علیه السلام» تقدیم نمود و در جوار روضه منوره آن حضرت به خاک سپرد. مراسم تشییع و تدفین، تنها آیینی برای وداع با یک رهبر سیاسی نبود؛ صحنهای بود که در آن، خاطره سالها رهبری، تصمیمهای سرنوشتساز و فراز و فرودهای یک دوره تاریخی در برابر چشم افکار عمومی قرار گرفت. اکنون، در چهلمین روز آن واقعه، تصاویر و روایتهای آن روز همچنان در حافظه جمعی ایرانیان حضور دارد و حالا با فرارسیدن چهلمین روز تدفین «شهید امام سید علی خامنهای»، «حبیب الله بهمنی» نویسنده، تهیه کننده و کارگردان پیشکسوت عرصه سینمای دفاع مقدس و از چهرههای شناخته شده جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی در یادداشت اختصاصی که در اختیار خبرگزاری سینماپرس قرار داده است از حس و حال خود در این دوران نوشت.
متن یادداشت «حبیب الله بهمنی» به این شرح است:
هوالشهید
امام شهید ما کیست؟ زعیم؟، حکیم؟، متأله؟، مخزن اسرار؟، با خود گفتم؛ شاید او را در این چند کلام بتوان پیدا کرد؛ از سر دلبری گرفته تا رمز و رازهای بندگی حق، از رمز گشائی حکمت انسان ۲۵۰ ساله تا افشای اسرار غلبه بر شیاطین. از پیرایشگری مغضوبین زمین، تا آرایش دهندۀ آنها در صفوف محکم رزم آوران ستم دیده. دیدم هنوز بیان نشده؛ او کسی بود در میان ما و ما از او دور...!. چگونه میشود، حکیم زمانه در میانمان باشد و دارالعلمهامان حکمت ز بیگانه طلب کنند. دیدم جز افسوس چه میتوان گفت؟ حال که در میان ما نیست؛ «سر حکمت ز که جوئیم باز؟».
از خود پرسیدم چگونه ممکن است؛ کسی میلونها دلباخته و جان فدا در رکاب داشته باشد، اما مظلومانه آماج تیغ کین امواج شهوت پرستان، قدرت طلبان و زر اندوزان و نژاد پرستان و حتی متدینین متحجر و متدینین متهتک و متدینین سکولار بشود؟ انگار شیطان عصارۀ یزیدیان تاریخ را به صف کرده در برابرش آرایش داده بود. در کشاکش جنگ رسانهها، خصم دون، معترف به بی بدیلی او بود و هنوز هم هست، از همین رو خصال پلید خود را بدو منتسب مینمود و خصال پاک او میدزدید و بنام خود میزد. چنین بود که گفتم شاید وصف او در این بیت حافظ بگنجد: آن یار کزو گشت سر دار بلند ... جرمش این بود که اصرار هویدا میکرد.
در حالی جان داد که مفتخر بود تا آخرین نفس دست به دست خصم پلید ننهاد. او به جرم افشای حقیقت و رسوا نمودن گرگهای پنهان شده در لباس میش، بر دار شد و به قول حافظ به دار بلندی بخشید. قتلگاه او مکانی شد جهانی و زیارتگاه میلیونها دلداده!
اما دیدم آنچه رفت هنوز هم همۀ او نیست. وقتی قلم حافظ از بیان حقیقت او در عجز است، بدیهی است کلام امثال منی از ادای حق او عاجز باشد.
به خیال تمسک جستم، دری گران دیدم، در صدفی بیرون از بود و نبود و هست و نیست. نمیدانم اگر خداوند خون بهای شهید را بر عهدۀ خویش قرار نداده بود، چه چیزی میتوانست جبران خون بنا حق ریخته او باشد؟ تنها شهادت یارای این داشت این صدف بگشاید و نورش جهانگیر کند. چه خوش گفت عطار نیشابوری در ذکر حسین منصور حلاج: «نماز عشق دو رکعت است و وضوی آن درست نیاید الا به خون». آخرین عاشقانۀ امام ما با معبود خویش نیز جز این نبود که روزهاش با خون خود افطار کند.
امام شهید ما، ناظر اعمال ما، «سید علی حسینی خامنهای»، چهل روز پیش در آغوش سلطان طوس آرام گرفت، اما موجی که مشت گره کردۀ او بپا نمود، تپش دلهای آزادگان جهان را دو چندان کرد، ملتی را مبعوث نمود و جانشیناش پایۀ کاخهای فرعونیان مستکبر را به لرزه انداخت... دیدم هنوز از وصف او عاجزم، تا اینکه دلم از نسبت ما با امام شهیدمان چنین گواهی داد:
خرم از قهقهۀ صف شکنان، میگشاید چشم،
دست سلطان طوس، در دست،
گره کرده مشت، میشکافد ظلمات،
میگریزند شیاطین، میآید نور.
شاهد ما، لب او خندان است؛
تا چه سازیم از آن حکمتها،
پیش فرستیم، بیاید با پیشوای قیام.
حبیب الله بهمنی/ ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
ارسال نظر